سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
ر.رضاپور - کناد
 
 تعداد کل بازدید : 2775

  بازدید امروز : 7

  بازدید دیروز : 8

کناد

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

 

لینک دوستان

لوگوی دوستان



 

درباره خودم

کناد
ر.رضاپور[16]
قبلا کبوتر بودم. کمی بعد متوجه شدم تعداد کبوترهای پارسی بلاگ زیاد شده تصمیم گرفتم کناد باشم. همان کبوتر است..

 

اشتراک

 

 

یارى خدا آن اندازه رسد که به کار دارى . [نهج البلاغه]

   1   2      >

یتیم

کناد:ر.رضاپور::: یکشنبه 18/2/90::: ساعت 7:27 عصر

رفیق بودیم.


نشسته بود روی اولین پله رواق دارلحجه!


نشسته بودم کنارش.


گفت: وقتی بابام تو مشهد شما فوت شد، به امام رضا گله کردم. گفتم دیگه باهات قهرم. نمیام خونه ات!


اشکش چکید روی زیارتنامه. عین یه مهر قبول رفت تو دل کاغذ. صداش تو بغض پیچید: وقتی باهاش قهر شدم، رفتم تو بسیج... بعد اومدم طرح ولایت! بعد اومدیم حرم... بعد بهشون گفتم باهاتون قهرم ولی نمی تونم نگم چقدر دوستون دارم...


صدای گریه هاش بلند شد. خیلی بلند. نگاهش کردم. پرسیدم: راستی امسال چندمین باره میای حرم امام رضا؟


بین گریه هاش خندید. گفت: می گن یتیم نوازه! کاش همیشه یتیم بمونم!


 



  • کلمات کلیدی :

  • در محضر بهار

    کناد:ر.رضاپور::: سه شنبه 9/1/90::: ساعت 9:53 عصر

    دوشنبه بود. اولین روز بهار. بهار به مشهد آمده بود تا با سخنانش شاخه های خشک را به حرکت درآورد.


    مردم دسته دسته از سراسر کشور جمع شده بودند تا از او نوری بجویند و دلشان را معطر کنند شاید عمری در پناه آن نور رستگار باشند.


    عالم آل محمد همیشه او را بهار فرامی خواند. وقتی همه جمعند. می آید تا قرآن تفسیر کند.


    ساعت یازده بود. صحن جامع و ورودی های رواق امام مملو از جمعیتی که در صفوف به هم فشرده خود بی تاب دیدارش بودند.


    پانزده دقیقه ای تا ساعت پانزده مانده بود. دربها بسته شد.


    عده بسیاری تجمع کرده بودند. خدام می گفتند بروید در سایر صحنها و از طریق آ« دستگاههای تصویری قرن چندمی صورت امامتان را ببینید. صدایش را هم می توانسد بشنوید.


    بست طوسی یرمردی روی زمین نشسته بود. کفشهایش را دستش گرفته بود و منتظر بود.


    دلم بیتاب شده بود. صدای شعارهای مردم تمامی نداشت. راهم را به سمت صحن جمهوری کج کردم. روی پرده تصویر پرده آبی رنگی بود که دل مردم را بی تاب کرده بود. محافظی وارد شد. عده ای روی پا بلند شدند. پرده را کنار زد. مردم در هر کجای صحن بودند بی معطلی برخاستند و عطر صلوات، دل علی بن موسی را شادمان کرد.


    باید گذشت. به سرعت... در چارچوبی ورودی جمهوری به بهاء ، معصومه را دیدم همانطور که از کنارم می گذشت به سرعت چیزهایی گفت و عبور کرد.


    صحن گوهرشاد. مردم گرد ایوان مقصوره حلقه زده بودند. بوی خوش ولایت داشت...


    صحن قدس... عده ای سرگردان بودند انگار کسی گرای اشتباده داده بود و مردم به خیال رواق امام آنجا رفته بودند.


    صحن جامع رضوی غلغله بود... خدام مردم را به سایر رواقها هدایت میکردند.


    تا روزنه ای باز می شد سیل جمعیت به سوی حایلها می شتافت...


    صحن کوثر... مردم بودند... صدای امام بود.. پرده اما خاموش.. بی حرکت .. بی تصویر...


    صحن آزادی...مردم گوش جان سپرده بودند... امام سخن می فرمود اما...


    صحن انقلاب...


    رواق دارلحجه...


    راستی چرا اینگونه بود؟ فرمایشات امام هنوز در بخش سوم مانده بود که سرو کله بچه های نماز با آن سروصداهای عجیبشان پیدا شد.. برخیزیدها و مرتب شوید ها و بروید ها و بیایید ها...


    باید صدای امام را از لابلای این همه هیاهو شنید...


    راستی آن صحن و سرا برای امام من شده بود رواق امام.. یقین دارم او نیز آنجا بود لحظه ای که مولای عزیزم سخن می فرمود...



  • کلمات کلیدی :

  • حدیث او...

    کناد:ر.رضاپور::: سه شنبه 12/11/89::: ساعت 6:57 عصر

     آنکه در راه حق صبر کند ؛


    الله تعالی بهتر از آنچه بر او صبر کرده به او عوض خواهد داد.


     


    امام علی بن موسی الرضا علیه السلام


     



  • کلمات کلیدی :

  • کارت خدمت!

    کناد:ر.رضاپور::: پنج شنبه 30/10/89::: ساعت 1:21 عصر

    اولین شبی بود که برای خدمت می رفتم. سه شنبه. صحن آزادی!


    حرم اامام رضا


    خواهرم چندقدمی من مشغول بود. مرا با او فرستاده بودند تا همه چیز را ازاو یادبگیرم. کمتر چنین اتفاقی می افتاد. اما او بسیار دقیق منضبط و سختگیر بود. برای همین ناظم کشیک بدون هیچ تردیدی مرا به او سپرد.


    بین راه گفت: مراقب کارتت باش!اگر توی شلوغی گمش کنی تبعات دارد... خیلی پیش آمده که با کارت این و آن ملت را سرکار گذاشته اند. همه حواست را جمع کن!


    رفتم.مراقب بودم. همه جا. به خیر گذشت.


    شب دوم کشیک بودیم. جمعه. صحن انقلاب.


    آن وقتها انقلاب دو تا حوض داشت. ناظم کشیک جمعه باز مرا با خواهرم فرستاد او از دور مرا میپایید .


    شب بود. خدمت تمام شده بود و باید برمی گشتیم دفتر. خواستم کارتم را جدا کنم که ناگهان متوجه شدم اثری از کارت نیست.... دنیا دور سرم چرخید. دویدم بیرون.


    تمام صحن انقلاب را چرخیدم. دور حوض را خوب گشتم. اشک می ریختم. هق هق گریه هایم مردم را به سویم می کشاند.


    با گریه می گفتم: کارتم! ... کارتم گم شده! اگه نباشه.. دیگه نمی تونم بیام حرم... گریه‌آورگریه‌آور


    طفلکی ها راه افتادند دنبال کارت خدمتم. زن و مرد. یکدفعه چشمم افتاد به پنجره فولاد. دویدم روبروی پنجره. ایستادم به التماس: من که می دونم کجاس... شمام می دونی کجاس... خب بده دیگه امام رضا!...گریه‌آور


    مثل بچه ها گریه می کردم.التماس می کردم امام رضا کارتم را پیدا کند. ناگهان آمنه محسنی را دیدم که با چوب پرش راه را به کسی نشان داد. بین انگشتهایش چیزی شبیه کارت بود. دویدم. خودش بود. کارت من!


    میگفت یکی از خدام صدایش زده و گفته این کارتِ یکی از دوستان شماست...



  • کلمات کلیدی :

  • روزی روزگازی

    کناد:ر.رضاپور::: پنج شنبه 10/4/89::: ساعت 11:20 صبح

    شخصی با دوستی گفت که مرا چشم درد می کند.تدیبر چه باشد؟


    ژفت مرا پارسال دندان درد می کرد برکندم!


    رساله دلگشا- عبیدزاکانی



  • کلمات کلیدی :

  • یا امام الرئوف(ع)

    کناد:ر.رضاپور::: دوشنبه 30/1/89::: ساعت 6:8 عصر

    ما را نسب به خاک قدوم تو می رسد


    یعنی که خاک پای تو هستیم تا ابد


    آیینه ای برابر رویت گرفته است


    خورشید تا جمال تو را منتشر کند


    ما را به دام و دانه چه حاجت که از ازل


    آهوی جان به شوق کمد تو می چمد


    از لابلای روزن پولاد دیده ام :


    دل های خسته را به تبسبم کنی رصد


    ترسم غریق ورطه خونین دلان شوم


    چندانکه اب دیده خونبار می چکد


    خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه


    شوق تو سوی ملک خراسانم ار کشد


    خواهم غبار کوی تو کحل بصر کنم


    اما هزار حیف که دستم نمی رسد...


    با سینه ای گداخته خاموش مانده ایم


    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود


    یا امام الرئوف! سروده ای از امیر حسین مدرس به انضمام دو مصرع از حافظ شیرازی.



  • کلمات کلیدی :

  • وضو با اعمال شاقه

    کناد:ر.رضاپور::: سه شنبه 15/10/88::: ساعت 12:0 صبح

    لب حوض وضو گرفتن ممنوع!


    این توصیه همه خادمین به خانمهاست.


    چه بسا افرادی بدون رعایت حجاب مصرند لب حوض وضو بگیرند که به قول خودشان مستحب است با آب سرد وضو بگیری.


    یک روز خانمی را فرستادیم وضوخانه بست شیخ طوسی و عجب ماجرایی شد این وضو.


    از قضا زن، از آن وسواسی های درجه 1 بود و کلی هم لفت و لعابش داده بود. نیم ساعتی می شد. همسرش که به ظاهر بسیار نگران بود سراغم آمد و گفت:


    زنم گم شده... تو زن منو گم کردی خودتم باید پیداش کنی.


    گفتم: ای بابا گم شده یعنی چی؟ بچه که نیس؟ حرفا می زنید شمام!


    گفت:إ.. بچه نباشه. زن من که هست. من افسر دایره جنایی ام. اگه دوسه مورد از پرونده هام دنبالم بوده باشن و زنمو برده باشن چی/


    گفتم: ای آقا کجا می خوان ببرن. اونم از تو حرم بین اینهمه آدم. جلو این همه دوربین.


    گفت: لابد زیر چادرش .. وای... نه.. یکی زیر چادرش تفنگ بگیره و زنمو با تهدید ببره بیرون.. بعد از بریون به من زنگ بزنه که باید ...


    گفتم: آقا...اینجا حرمه!..


    خب باشه.که چی؟


    دم در تفنگ کی میاره تو؟


    اینجا که شتر با بارش میاد تفنگ اینقدی نمیاد؟


    خلاصه راه افتادم طرف سرویس بهداشتی ووضو خانه. چندباری همسرش را صدا زدم. خبری نشد. گفتم. شما بمانید اگر بازهم نیامد می رویم آگاهی.


    برگشتم لب خوض. حواسم به مرد بود که در کنار ورودی طوسی قدم رو می رفت و برمی گشت.


    ده دقیقه ای نشد، همسرش را دیدم. که ازمیان جمعیت سعی داشت خودش را به صحن برساند. به طرفش رفتم. گفتم: کجابودی خانوم آقاتون ده بارمرد و زنده شد؟


    زن سری تکانداد و گفت: لابد گفته یکی تفنگ گرفته منو برده؟!


    خندیدم. اخمی تحویل همسرش داد و گفت: کارشه خانوم!همیشه همینه.


    زن و مرد رفتند. و هنوز نرفته. مرد دیگری آمد: خانوم.. مادر منو فرستادین دستشویی.. نیم ساعته نیومده!...


     



  • کلمات کلیدی :

  • دلنگون

    کناد:ر.رضاپور::: یکشنبه 8/9/88::: ساعت 2:30 عصر

    یکی از رفقای شفیق تعریف میکرد که در جلسه ای در قم یا تهران یا.. خلاصه هرجایی غیر از مشهد منبر رفته و داشته است اظهار فضل می کرده.


    ناگهان از میان آنهمه واژه لفظ قلمی یک واژه مشهدی از زبان مبارکش در می رود و آن می شود که نباید.


    می گفت: نمیدانم چی شد گفتم کُخ!


    یکی گفت: ببخشید کُخ یعنی چی؟


    و من شروع کردم به توضیح و تفسیر که بابا کُخ همون حشره شمایه.و این تعاریف کلی ازوقت جلسه را گرفت.


    حرفش تموم نشده بود که رفقا دست گرفتند که می گفتی.. کخ همو حشره یه که یک بوجول بیشتر قوارش نیست و گاهی از درو دیوار دلَنگون مِره و یا درمیان اولی و پَنا پس قَلای خَنه ما مین کوتی از آشغالا همزیستی مسالمت آمیزی با ابناء بشر را ادامه میدهد.


    القصه...


    باورش نشد که می شود با این زبان رکورد طولانی ترین جلسات را شکست و حدود سه چهارساعت ملت را سرکار گذاشت. ولی ما در قرارگاه سیدالشهدا حدود یک هفته کردولرو ترک و فارس و عرب را سرکار گذاشتیم نتوانستند بفهمند که فرق مُبُرُم با مُبُرُم چیه؟!


    حالا شما چی؟ مِدنن توفیرش چقده؟


     



  • کلمات کلیدی :

  • کفتر بی بال وپرم

    کناد:ر.رضاپور::: شنبه 26/2/88::: ساعت 4:11 عصر

    زیرگنبد طلائیت آسمون پا می گیره


    تویی یا که آسمون توی دلا جا می گیره


    مو همی دور و برا تو خَنَه تا پر مِزنُم


    نصف شب ،کله سحر، هر چی بگی در مِزنُم


    آقاجان! کِفترتُم. بال و پرم ر وا بُکن


    جان هر چی زائره به کِفترت نگا بُکن


    مو لب بوم می شینُم، روبروی ایوون طِلا


    یک دلُم به اینجه یه . یک دلُمَم به کربلا


    عمریه بال سفید چِفیه رِ یدک درُم


    هرجایی که مِرسه اسم بسیجی مُبُرُم


    ما با ای اسم خدا و لشگرش حال مُکُنُم


    مثل باقی کفترا آرزوی بال مُکُنُم


    مگه آخر همه رفتن به خاک گور نبود


    راه باقی کفترات ای همه هم که دور نبود


    راه ما تا کربلا پولی شده پاسپورت مِخه


    آقا تا کرب و بلا یک قدمه ساپورت مِخه


    مو که هی بقره بقو دور حریمت مِزنُم


    با دلُم یک گرهی به او ضریحت مِزنُم


    یا معین الضعفا ضامن اهل بیت رضا


    دل ما نذر نگاهت برسونُم کربلا.


    کلمه و ترکیبهای جدید  ! 


    مخه: میخواد       مزنم: می زنم        مکنم:می کنم     خنه: خانه


    اصولا توجه داشته باشیددر گویش مشهدی معمولا مصوت بلند ای بدل به کسره شده و مثلا می زنم می شود مِزنم!


    و معمولا همه شناسه اول شخص در افعال به جای اینکه اَم باشداُم می شود. یعنی میزنم می شود: مِزنُم


     



  • کلمات کلیدی :

  • امام من...

    کناد:ر.رضاپور::: سه شنبه 13/12/87::: ساعت 3:43 عصر

    سلام بر مولای خوبی ها.


    امروز چندمین ماهی ات که دلم پیش شماست اما پای اراده ام سخت سست شده آقا. دیروز صبح یکی از بچه های حرم رادیدم. دوستش دارم. چند روز پیش هم یکی دیگرشان را. راستش را بخواهی خجالت می کشم بیایم. دوستت دارم اما...


    این روزها باید روانه جایی شوم دور اما دلم برای شما دارد بهانه می گیرد. یاد روزی که راهی تبریز بودم. چند بار تا شب سراغتان آمدم . هی التماس کردم نروم. رفتم. اما صبحها...


    رفته بودم کرج تا پیاده شدم گنبد را دیدم و مثل دیواونه ها خم شدم و سلام دادم که ناگهان دیگر تو نبودی...


    رفته بودم تهران ده روز بی شما سرکردن برای من و آذر سخت بود. برگشتیم. مثل مادرمرده ها زار می زدیم. گریه می کردیم. نمی توانستیم دوریت را تحمل کنیم. ا


    امام دلم برای حرم پر میزند. امام به خدا تحملم طاق شده کاش ای کاش راهها را ببندند و سفرها را لغو کنند تا من بییام. هر روز .


    امام وقت تحویل سال من در ابتدای جاده ولایت می ایستم شاید دوباره از نو ولی شناسی را بیاموزم . دعایم کنید. محتاجم!



  • کلمات کلیدی :

  •    1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    یتیم
    در محضر بهار
    حدیث او...
    کارت خدمت!
    روزی روزگازی
    یا امام الرئوف(ع)
    وضو با اعمال شاقه
    دلنگون
    کفتر بی بال وپرم
    امام من...
    ندامتنامه
    معتکف ...
    دژ
    کمی آنطرفتر
    ...
    [همه عناوین(16)]


    [ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

    ©template designed by: www.persianblog.com