سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
کارت خدمت! - کناد
 
 تعداد کل بازدید : 2767

  بازدید امروز : 7

  بازدید دیروز : 22

کناد

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

 

لینک دوستان

لوگوی دوستان



 

درباره خودم

کناد
ر.رضاپور[16]
قبلا کبوتر بودم. کمی بعد متوجه شدم تعداد کبوترهای پارسی بلاگ زیاد شده تصمیم گرفتم کناد باشم. همان کبوتر است..

 

اشتراک

 

 

[ و فرمود : ] بسا کسى که با نعمتى که بدو دهند . به دام افتد ، و با پرده‏اى که بر گناه او پوشند فریفته گردد ، و با سخن نیک که در باره‏اش گویند آزموده شود ، و خدا هیچ کس را به چیزى نیازمود چون مهلتى که بدو عطا فرمود . [نهج البلاغه]


کارت خدمت!

کناد:ر.رضاپور::: پنج شنبه 30/10/89::: ساعت 1:21 عصر

اولین شبی بود که برای خدمت می رفتم. سه شنبه. صحن آزادی!


حرم اامام رضا


خواهرم چندقدمی من مشغول بود. مرا با او فرستاده بودند تا همه چیز را ازاو یادبگیرم. کمتر چنین اتفاقی می افتاد. اما او بسیار دقیق منضبط و سختگیر بود. برای همین ناظم کشیک بدون هیچ تردیدی مرا به او سپرد.


بین راه گفت: مراقب کارتت باش!اگر توی شلوغی گمش کنی تبعات دارد... خیلی پیش آمده که با کارت این و آن ملت را سرکار گذاشته اند. همه حواست را جمع کن!


رفتم.مراقب بودم. همه جا. به خیر گذشت.


شب دوم کشیک بودیم. جمعه. صحن انقلاب.


آن وقتها انقلاب دو تا حوض داشت. ناظم کشیک جمعه باز مرا با خواهرم فرستاد او از دور مرا میپایید .


شب بود. خدمت تمام شده بود و باید برمی گشتیم دفتر. خواستم کارتم را جدا کنم که ناگهان متوجه شدم اثری از کارت نیست.... دنیا دور سرم چرخید. دویدم بیرون.


تمام صحن انقلاب را چرخیدم. دور حوض را خوب گشتم. اشک می ریختم. هق هق گریه هایم مردم را به سویم می کشاند.


با گریه می گفتم: کارتم! ... کارتم گم شده! اگه نباشه.. دیگه نمی تونم بیام حرم... گریه‌آورگریه‌آور


طفلکی ها راه افتادند دنبال کارت خدمتم. زن و مرد. یکدفعه چشمم افتاد به پنجره فولاد. دویدم روبروی پنجره. ایستادم به التماس: من که می دونم کجاس... شمام می دونی کجاس... خب بده دیگه امام رضا!...گریه‌آور


مثل بچه ها گریه می کردم.التماس می کردم امام رضا کارتم را پیدا کند. ناگهان آمنه محسنی را دیدم که با چوب پرش راه را به کسی نشان داد. بین انگشتهایش چیزی شبیه کارت بود. دویدم. خودش بود. کارت من!


میگفت یکی از خدام صدایش زده و گفته این کارتِ یکی از دوستان شماست...



  • کلمات کلیدی :

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    یتیم
    در محضر بهار
    حدیث او...
    کارت خدمت!
    روزی روزگازی
    یا امام الرئوف(ع)
    وضو با اعمال شاقه
    دلنگون
    کفتر بی بال وپرم
    امام من...
    ندامتنامه
    معتکف ...
    دژ
    کمی آنطرفتر
    ...
    [همه عناوین(16)]


    [ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

    ©template designed by: www.persianblog.com