کبوتر

آنکه به نوايى رسيد خود را از ديگران برتر ديد . [نهج البلاغه]

u کل بازديدها : 160

u بازديدهاي امروز : 0

u بازديدهاي ديروز : 0

u  RSS 


u  Atom 



u خانه
u مديريت
u پست الکترونيک
u شناسنامه

جمعه 3/12/1386 ساعت 9:44 صبح

i + کمي آنطرفتر

اصلا نيامده که بماند. اين را همان وقت فهميدم که پايش زودتر از خودش رسيد. مرتضي هم  سوژه گيرش آمده بود. مي خنديد و مي گفت : حسن توي اين اوضاع محاصره اقتصادي به فکر جيب مملکت و خانواده اس. مي گفت: حسن جان اگه مردي جفت پاهاتو بده و يه پلومرغم روش.
مادر که عصباني شده بود، نگاه بدي به مرتضي انداخت و او ساکت شد. اما چه فايده؟ بقيه رفقاي حسن رسيدند و سرو صداي خنده شان محله را برداشت.
يک هفته نمي شد که صداي نق و نوق حسن بلند شد که نمي خواهم بمانم که خسته شدم بس خوابيدم که چقدر قربان صدقه ام مي شويد که بچه هاي مردم دارن تکه تکه مي شوند که من خجالت مي کشم...
يکي نبود بگويد مرد حسابي يک نگاه به خودت بينداز و چند تا جاي سالم نشان بده بعد جوش بقيه را بزن.
نمي دانم چقدر دوام آورد اما يک روز نماز صبح را خواند و يک لنگ پوتين را برداشت و گفت : اگه نمي تونم بدوم مي تونم بشينم .مي رم تو جبهه بشينم.
بابا سرو صدايي راه انداخت آن سويش ناپيدا. مادر جيغ و شيوني مي کرد که انگار حسن مي رود تا نيايد. شايد  مادر خوب فهميده بود که حسن مي رود که نيايد. اصلا او آمده بود که مرا  ببرد . براي همين مدام دم از رفتن مي زد.
رفته بود آنجا. نامه نوشته بود که توي مقر پاي بي سيم مي نشيند و همانطور که تنقلات مي خورد ، غيبت اينو آن را مي کند. اما نمي دانم چرا بعد ازمدتي گفتند برگشته . اين بار بي دست.
حالا خنده اش بيشتر شده بود . مادرهم گريه اش بيشتر. حسن خنده مي زد که الوعده وفا! ديدي چقدر به فکر جيبت بود م . حالا ديگر نه ساعت مي خواهد برايم بفرستي نه انگشتر دامادي چون دست چپ ندارم که بروي برايم زن بگيري.
بابا آهسته زمزمه کرد: حسن! حالا نوبت بقيه اس. تو ديگر بمان.
حسن باز خنديد. مي گفت: مگه صف شيره که نوبتي باشه؟
بابا کلافه بود. اما ته نگاهش چيزي موج ميزد. چيزي شبيه به اينکه ... نه خودش بود. ته نگاهش. توي عمق. به حسن افتخار مي کرد. خوش به حالش.
بابا که مي آمد رفقاي حسن خفه خون مي گرفتند و لام تا کام حرف نمي زدند جز اينکه ما مخلصيم ما نمک پرورده ايم خوشا به حالتان خدا اجرتان بدهد و همين حرفهاي قلمبه سلمبه..
حسن اين بار رفته بود که با يک دست و يک پا فقط نامه هاي بچه ها را جمع کند اما نمي دانم اين بار چرا دست راستش رفته بود و او تنها مانده بود. اين بار ديگر به شهر باز نگشت فقط خبرش را آوردند که گفته مي مانم تا با يک پا لي لي کنم وچارتا بچه به راه رفتنم بخندند ولي نمي دانم چرا ....
نيامد. ديگر حتي خبرش هم نيامد. گفتم که. آمده بود مرا  ببرد. حالا هر سال مي روم تا دنبال يک لنگ پا بگردم. اما لا مصب انگار آن يکي لنگ را با خودش برده آسمان. مي گفت خيال کرده اي . خواب ديده اي که زير تابوتم را بگيري و هي بگويي بلند بگو لا اله الا الله!
نمي دانم چرا اما امسال هم مي روم. گرچه جبهه ديگر آنجا نيست. آدرسش عوض شده. همسايه ها مي گفتند چند سالي مي شود که جبهه از اينجا به جاي ديگري منتقل شده. رفته است چند کوچه بالاتر. اما من هنوز باور نکرده ام. شايد هم براي همين هنوز دنبال يک رد پا مي گردم.
اما انگار حسن رفته است .بايد بگردم. بايد بروم. آنجا. چند کوچه آنطرفتر انگار بساط سرباز ها پهن است. مي گويند ديگر حتي با بي سيم و اسلحه هم نمي جنگند. مي گويند با خودت قلم بردار و کاغذ...


نوشته شده توسط: ر.رضاپور

نوشته هاي ديگران ()

*******

************

*********************************

************

*******

چهارشنبه 1/12/1386 ساعت 9:26 عصر

i + ...

هميشه فرصت پرواز را نمي دهند اي دوست


براي اينکه کبوتر باشم بايد دست از طلب ندارم تا کام من برآيد                                  يا جان رسد به جانان يا جان ز تن برآيد


التماس دعا!


نوشته شده توسط: ر.رضاپور

نوشته هاي ديگران ()

*******

************

*********************************

************

*******

چهارشنبه 1/12/1386 ساعت 9:24 عصر

i + آلبوم

رفته بوديم شبي سمت حرم يادت هست؟


خواستم مثل کبوتر بپرم يادت هست؟


توي اين عکس به جامانده عصا دستم نيست


پيش از آن حادثه پاي دگرم يادت هست؟


توي اين صفحه به اين عکس کمي دقت کن


توي صف از همه دنبال ترم يادت هست؟


لحظه اي بود که از دسته جدا افتادم


لحظه بعد که بي بال و پرم يادت هست؟


اتفاقي که مرا خانه نشين کرد افتاد


و نشد مثل کبوتر بپرم يادت هست؟


 


نوشته شده توسط: ر.رضاپور

نوشته هاي ديگران ()

*******

************

*********************************

************

*******


i ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[3/12/1386- 9:44 ص] کمي آنطرفتر
[1/12/1386- 9:26 ع] ...
[1/12/1386- 9:24 ع] آلبوم

*********************************

********************

:: درباره من ::

کبوتر
ر.رضاپور[3]
اگر خدا توفيق بدهد مي خواهم داستان بنويسم .و نظرات سازنده اي را بگيرم شايد بشود روزي روزگاري گامي برداشت بلند يا حق

********************

:: دوستان من ::


********************

:: خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

********************

پارسی بلاگ ، پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ